غزل شمارهٔ ۱۴۹۸

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود

صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود

هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد

ز سیل خانهٔ آیینه را خطر نبود

غبار وحشت ما از سراغ مستغنی‌ست

به رفتن نگه از نقش پا اثر نبود

به عالمی که ادب محو بی‌نشانیهاست

هوس اگر همه عنقاست نامه‌بر نبود