غزل شمارهٔ ۱۵۰۲

شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود

ناله هم غیر صدای‌کف افسوس نبود

از خودم می‌برد آن سیل‌که چون ریگ رو‌ان

آبش ازآینهٔ آبله محسوس نبود

دل مأیوس صنم خا‌نهٔ اندیشه کیست

رنگ اشکی نشکستیم‌ که ناقوس نبود

ناله در پرده ی دل بیهده می سوخت نفس

شمع ما اینهمه وامانده فانوس نبود