غزل شمارهٔ ۱۵۰۵

یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود

هرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود

ابتذال باغ امکان رنگ گردیدن نداشت

هرگلی ‌کامسالم آمد در نظر پارینه بود

منفعل می‌شد ز دنیا هوش اگر می‌داشت خلق

صبر و حنظل در مذاق‌گاو و خر لوزینه بود

هیچ شکلی بی‌هیولا قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن‌ کادم شود بوزینه بود