غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

شخص‌هستی‌چون‌سحر هرجانفس‌زد خنده‌بود

ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست

دانه‌ای گر داشت دایم آسیا گردنده بود

خودفروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند

عالمی عنقاست اینجا نیستی پاینده بود

خلق از بی‌اتفاقی ننگ خفت می‌کشد

پنبه‌ها ربطی اگر می‌داشت دلق و ژنده بود