غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود