غزل شمارهٔ ۱۵۱۸

چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود

کز هرچه ‌گذشتی‌، نگذشتی مگر از خود

در بارگه عشق نه ردی نه قبولی‌ست

ای تحفه‌کش هیچ تو خود را ببر از خود

گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا

کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود

در پلهٔ موهومی ما کوه گران است

سنگی‌که ندارد به ترازو شرر از خود