غزل شمارهٔ ۱۵۴۷

اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شود

فهم معماکنید آبله وا می‌شود

ذوق طلب عالمی‌ست وقف حضور دوام

پر به اجابت مکوش ختم دعا می‌شود

گاه وداع بقا تار نفس از امل

چون به‌گسستن رسید آه رسا می‌شود

جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد

آینه‌ گر قطره‌ایست بحر نما می‌شود