غزل شمارهٔ ۱۵۵۱

شوخی‌، بهار طبع چمن‌زاد می‌شود

چندان که سرو قد کشد آزاد می‌شود

وضع جهان صفیر گرفتاری هم است

مرغ به دام ساخته صیاد می‌شود

گردی‌ست جسته ما و من از پردهٔ عدم

آخر خموشی این همه فریاد می‌شود

تا چند دل ز هم نگدازد فسون عشق

سندان هم آب از دم حداد می‌شود