غزل شمارهٔ ۱۵۶۱

عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل می‌شود

تا نفس خط می‌کشد این ‌صفحه باطل می‌شود

آب می‌گردد به چندین رنگ حسرتهای دل

تاکف خونی نثار تیغ قاتل می‌شود

در پناه دل توان رست از دو عالم پیچ و تاب

برگهر موجی‌که خود را بست ساحل می‌شود

بسکه ما حسرت‌نصیبان وارث بیتابی‌ایم

می‌رسد بر ما تپیدن هرکه بسمل می‌شود