غزل شمارهٔ ۱۵۶۶

باد صحرای جنون هرگه‌ گل‌افشان می‌شود

جیبم از خود می‌رود چندانکه دامان می‌شود

پای تا سر عجز ما آیینه‌ نازکدلی‌ست

خاک را نقش قدم زخم نمایان می‌شود

پرده ناموس دردم از حجابم چاره نیست

گر گریبان ‌چاک سازم ناله عریان می‌شود

غنچهٔ دل به‌ که از فکر شکفتن بگذرد

کاین گره از بازگشتن چشم حیران می‌شود