غزل شمارهٔ ۱۵۶۸

اشکم از پیری به چشم تر پریشان می‌شود

صبحدم جمعیت اختر پریشان می‌شود

می‌دهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان

دانه را از ریشه موی سر پریشان می‌شود

یک تپیدن پرده بردارد اگر شور جنون

بوی گل از ناله عریانتر پریشان می‌شود

رنگ را بر روی آتش نیست امکان ثبات

همچو خورشید از کف ما زر پریشان می‌شود