غزل شمارهٔ ۱۵۷۸

آفات از هوس به سرت هاله می‌شود

این شعله‌ها ز دست تو جواله می‌شود

زبن‌کاروان چه سودکه هرکس چونقش پا

از سعی پیش تاخته دنباله می‌شود

بی‌شغل فتنه نیست چو نفس از فساد ماند

چون قحبهٔ عجوز که دلاله می‌شود

از محتسب بترس‌ که این فتنه‌زاده را

چون وارسند دختر رز خاله می‌شود