غزل شمارهٔ ۱۵۷۹

در هوای او دل هر ذره جانی می‌شود

ناله هم در یاد او سرو روانی می‌شود

لفظ عشقی برزبانها رنگ چندین علم ریخت

نقش پا هم بهر پابوست دهانی می‌شود

شوق می‌بالد، گناه شوخی اظهار نیست

مطلب از دل تا به لب آید فغانی می‌شود

گر چنین دارد کمین ناز ضعف پیکرم

صورت آیینه‌ام موی‌میانی می‌شود