غزل شمارهٔ ۱۵۸۳

شدم خاک و نگفتم عاشقم کار این چنین باید

ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید

لب از خمیازهء تیغ تو زخم ما نبست اخر

به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید

به تاری‌گر زنی ناخن صدا بیتاب می‌گردد

هماغوش بساط یکدلی یار انچنین باید

به نخل راستی چون شمع‌ می‌باید ثمرگشتن

که منصور آنچنان می زیبد و دار اینچنین باید