غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید
آن نیست کجی کز دم عقربه بهدر آید
می چارهگر کلفت زهاد نگردید
توفان مگر از عهدهٔ مذهب بهدر آید
آرام زمانیست که در علم یقینت
تاثیر ز جمعیت کوکب به در آید
جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند
رحم است به خشتی که ز قالب بهدرآید