غزل شمارهٔ ۱۵۹۸

پیری آمدگشت چشم‌ازگریه‌ام‌کم‌کم سپید

صبح عجز آماده دندان‌کرد از شبنم سپید

این دم از تعمیر جسمم شرم باید داشتن

کم‌کنند آن‌کهنه بنیادی‌که‌گردد خم سپید

چاره ی بخت سیه در عالم تدبیر نیست

داغهای لاله مشکل‌گرکند مرهم سپید

آه ازین پیشم نیامد موی پیری در نظر

چون‌علم‌کردم‌نگون‌، دیدم‌که شد پرچم سپید