غزل شمارهٔ ۱۶۱۳

سرکشی می‌خواستیم از پا نشستن در رسید

شعله را آواز سدادیم خاکستر رسید

خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر

زندگی برقی است نتوانی به خود دیگر رسید

بدر می‌بالد مه نو از کمین‌ کاستن

فربهی ما را ز راه پهلوی لاغر رسید

تا رسیدن محمل آوارگی سر منزلیم

درگذشت از عالم ما هرکه هرجا در رسید