غزل شمارهٔ ۱۶۲۰

از کشمکش‌ کف تو می لاله‌گون ‌کشید

دامن کشیدن تو ز دستم به خون کشید

پر منفعل دمید حبابم درین محیط

جیبم سری نداشت ‌که باید برون‌ کشید

بیش ازدمی به همت هستی نساخت صبح

باری‌ست انفعال که نتوان فزون کشید

نیک و بد جهان هوس آهنگ جان‌کنی‌ست

ما را صدای تیشه به این بیستون کشید