غزل شمارهٔ ۱۶۲۶

کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید

یک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید

غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهار

لب اگر آید بهم ‌بوسی بر آن لبها زنید

سیلی امواج وقف خانه بر دوش حباب

لنگری چون موج ‌گوهر در دل دریا زنید

شمع می‌گوید که ای در بند خواب افسردگان

شعله هم آب است ‌گر بر روی غفلت وازنید