غزل شمارهٔ ۱۶۲۷

همتی‌ گر هست پایی بر سر دنیا زنید

همچو گردون خیمه‌ای در عالم بالا زنید

خانه‌پردازی نمی‌باید پی آرام جسم

این غبار رفته را در دامن صحرا زنید

نیست ساز عافیت در محفل‌گفت و شنود

گوش اگر باز است باری قفل بر لب ها زنید

می‌توان فرهاد شد گر بیستون نتوان شدن

تیغ اگر بر سر نباشد تیشه‌ای بر پا زنید