غزل شمارهٔ ۱۶۵۱

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بسته‌ام محمل به دوش یأس و از خود می‌روم

بال پروازی ندارد صبح جز چاک جگر

خدمت موی میانت تاکه را باشد نصیب

گلرخان را زین هوس زنار می‌بندد کمر

چون‌گهر زین پیش سامان سرشکی داشتم

این زمانم نیست جزحیرت سراغ چشم تر