غزل شمارهٔ ۱۶۵۷
زاهد ز دعوت خلق دارد عجب کر و فر
گر کوشهگیری این است رحمت به شور محشر
واعظ به اوج معنی گر راه شرم دارد
باید ز خود برآید بر پایههای منبر
جهدی که نور فطرت بینور برنتابد
از قول و فعل شخص است اندیشهها مصور
سرمنزل تسلی سیر قفای زانوست
فرسخ شمارهای نیست از موج تا به گوهر