غزل شمارهٔ ۱۶۷۵

چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار

غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار

از شکوه آه عالمسوز من غافل مباش

گلخنی خوابیده است اینجا در آغوش شرار

فرصت هستی گشاد و بست چشمی بیش نیست

این شبستان روشن است از شمع‌ خاموش شرار

با همه کم فرصتی دیگ املها پخته‌ایم

برق هوشی‌کوکه برداربم سرپوش شرار