غزل شمارهٔ ۱۶۹۳

نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور

چو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور

ز جلوهٔ تو چه‌گوید زبان حیرت من

که هست جوهر آیینه درسخن معذور

به یاد لعل تو شیرازه می‌توان بستن

چو غنچه دفتر خمیازه برلب مخمور

سر بریده نجوشد چرا ز پیکر شمع

به محفل تو که آیینه می‌دهد منصور