غزل شمارهٔ ۱۶۹۷

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر

که پیرگشت سحرتا دهن‌گشود به شیر

امل به صبح قیامت رساند گرد نفس

گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تاخیر

همین‌کشاکش اوهام تا ابد باقی‌ست

فنا بجاست توخواهی بزی و خواه بمیر

در این چمن نفسی می‌کشیم و می‌گذربم

گمان مبر به‌کمانخانه آرمیدن تیر