غزل شمارهٔ ۱۷۰۰

دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر

چو موج چند توان رفت راه در زنجیر

امل به طبع نفس صبح محشری دارد

هنوز ربشه نهفته‌ست آه در زنجیر

چه ممکن است ز سودای طره‌ات رستن

نشسته‌ایم به روز سیاه در زنجیر

به ساز زندگی آزادگی نیاید راست

کسی چه عرض دهد دستگاه در زنجیر