غزل شمارهٔ ۱۷۰۱

این بحر را یک آینه دشت سراب‌ گیر

گر تشنه‌ای چو آبله از خویش آب ‌گیر

بنیاد چشم در گذر سیل نیستی‌ست

خواهی عمارتش کن و خواهی خراب‌ گیر

گر زندگی همین نظری بازکردن‌ست

رو بر در عدم زن و چشمی به خواب‌ گیر

این استقامتی ‌که تو بر خویش چیده‌ای

چون اشک بر سر مژه پا در رکاب‌ گیر