غزل شمارهٔ ۱۷۱۱

به‌ کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز

در آب آینه‌، موجیست بی‌نشیب و فراز

به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست

که هر نفس زدنت سرمه می‌دهد آواز

در این هوسکده جهدی که بی‌نشان گردی

بس است آینه‌ات را همین قدر پرداز

گذشت فرصت و دل وانشد کسی چه‌کند

گشاد عقدهٔ بی‌رشته‌گسسته است دراز