غزل شمارهٔ ۱۷۲۷

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوز

از خاک می‌دمد چوگلم پیرهن هنوز

عمریست‌ چون‌ نفس همه جهدم ولی چه سود

یک‌گام هم نرفته‌ام از خویشتن هنوز

چون شمع خامشی‌که فروزی دوباره‌اش

می‌سوزدم سپهر به داغ‌کهن هنوز

ای محو جسم دعوی آزادیت خطاست

یعنی ز بیضه نیست برون پر زدن هنوز