غزل شمارهٔ ۱۷۴۴

پر تیره‌روزم از من بی ‌پا و سر مپرس

خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس

در دل برون دل چو نفس بال می‌زنم

آوارگی‌ گل وطن است از سفر مپرس

صبح آن زمان‌ که عرض نفس داد شبنم است

پروازم آب می‌شود از بال و پر مپرس

هستی فسانه است‌ کجا هجر و کو وصال

تعبیر خوابت اینکه شنیدی دگر مپرس