غزل شمارهٔ ۱۷۵۱

ای دلت صیاد راز، از لب مده بیرون نفس

کز خموشی رشته می‌بندد به صد مضمون نفس

با خیال از حسن محجوب تو نتوان ساختن

حیرتم در دل مگر آیینه دزدد چون نفس

چشم ‌مخمور تو هر جا سرخوش ‌دور حیاست

نشئه خون ‌کرده‌ست در رنگ می ‌گلگون نفس

طبع دانا را خموشی به‌ که ‌گوهر در محیط

از حبابی بیش نبود گر دهد بیرون نفس