غزل شمارهٔ ۱۷۶۴

خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش

با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش

چشم منت جز به نور عشق نتوان آب داد

صیقل آیینه‌ای خاکستر پروانه باش

دعوی قدرت رها کن هیچ‌ کارت بسته نیست

ای سراپایت کلید فتح بی‌دندانه باش

دشت سودا گرد آثارش سلامتخانه است

در پناه سایهٔ مو چون سر دیوانه باش