غزل شمارهٔ ۱۷۶۸

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش

بجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش

کسی چه فیض برد از بهار عشرت امکان

که چون سحر همه پرواز رنگ در قفس استش

ز کسب فضل حیاکن‌ کزین دوروزه تخیل

کمال اگر همه عشق است خفت هوس استش

ز مال غیرتعب چیست اغنیای جهان را

محیط در خور امواج وقف دیده خس استش