غزل شمارهٔ ۱۷۸۴

چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش

درآغوش‌ کمان بر دل قیامت می‌کند تیرش

مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را

که چون آیینه بی‌حرف است صافیهای تقریرش

اگر این است برق خانه سوز شعلهٔ حسنت

جهانی می‌توان آتش زدن از رنگ تصویرش

مصور جلوه نتواند دهد نقش میانت را

گر از تار نظر سازند موی‌ کلک تحریرش