غزل شمارهٔ ۱۷۸۶

شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش

که موی چینی آنسوی سحر برده‌ست شبگیرش

غبار دل به تاراج تپشهای نفس دادم

صدایی داشت این دیوانه در آغوش زنجیرش

چه امکانست نومیدی شهید تیغ الفت را

چوگل دامان قاتل می‌دمد خون زمینگیرش

نگارستان بیرنگی جمالی در نظر دارم

که مینای پری دارد سفال رنگ تصویرش