غزل شمارهٔ ۱۷۹۳

آن را که ز خود برد تمنای سراغش

چون اشک پر از رفتن خود کرد ایاغش

هر چرب زبانی که به شوخی علم افراشت

کردند چو شمع از نفس سوخته داغش

رحم است بر آن خسته‌ که چون آه ندامت

در گوشهٔ دل نیز ندادند فراغش

فریاد که در گلشن امکان نتوان یافت

صبحی ‌که به شبها نکشد بانگ ‌کلاغش