غزل شمارهٔ ۱۸۱۳

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش

هزار آیینه یک گل می‌دهد از طرف بستانش

نفس در سینه‌ام تیری‌ست از بیداد هجرانش

که من دل کرده‌ام نام به خون آلوده پیکانش

به عالم برق حسنت آتش افکنده‌ست می‌ترسم

که‌ گیرد دود خط دامن چو دست داد خواهانش‌

چنان روشن شدی یارب سواد سرنوشت من

که از بی‌حاصلی کردند نقش طاق نسیانش