غزل شمارهٔ ۱۸۱۶

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش

خط مشکین دمید آخر ز موج‌ گرد دامانش

ز جوش شوخی چشم تماشا می‌کند پنهان

به طوق قمریان نقش قدم سرو خرامانش

در آن محفل‌که شوق آیینهٔ اسرار می‌گردد

ندارد دل تپیدن غیر چشمکهای پنهانش

ز دل یکباره دشوار است قطع التفات او

نگاهش بر نمی‌گردد اگر برگشت مژگانش