غزل شمارهٔ ۱۸۲۷

زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش

قیامت دارد امروزی که در یادست فردایش

محیط‌عشق‌برمحرومی‌آن‌قطره‌می‌گرید

که دهر از تنگ چشمی در صدف وامی‌کند جایش

درین ‌گلشن نه تنها بلبلست از خانه بر دوشان

که عنقا هم غم بی‌آشیانی‌کرد عنقایش

اگرکام امیدی بر نگرداند می هستی

توان پیمانه پرکرد از شکست رنگ مینایش