غزل شمارهٔ ۱۸۳۱

دلی را که بخشد گداز آرزویش

چو شبنم دهد غوطه در آبرویش

به جمعیت زلف مشکین بنازم

که از هربن موست حیران رویش

چرا دل نبالد در آشفتگیها

که چون تاب زد، دست درتار مویش

چنان ناتوانم‌که بر دوش حسرت

ز خود می‌روم‌ گر کشد دل به سویش