غزل شمارهٔ ۱۸۳۷

آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش

یارب نصیب‌ کس نشود امتیاز خویش

لیلی‌ کجاست تا غم مجنون خورد کسی

از خویش رفته‌ایم به توفان ناز خویش

بوی خیال غیر ندارد دماغ عشق

عالم‌ گلی‌ست از چمن بی‌نیاز خویش

این یک نفس ‌که آمد و رفت خیال ماست

بر عرش و فرش خندد و شیب‌ و فراز خویش