غزل شمارهٔ ۱۸۴۱

پرکوته است دست به هر سو دراز حرص

غیر از گره به رشته نبسته است ساز حرص

عزلت گزیده‌ایم و به صد کوچه می‌تپیم

آه از قناعتی‌ که کشد بی‌نیاز حرص

در رنگ آبرو زرت ازکیسه می‌رود

انجام شمع بین و مپرس از گداز حرص

خاکیم و هرچه‌ گل‌ کند از ما غنیمت است

ای غافلان چه وضع قناعت چه ساز حرص