غزل شمارهٔ ۱۸۵۹

از عدم مشکل نه آسان سیر امکان‌کرد شمع

داغ شد افروخت اشک و آه سامان‌ کرد شمع

بسکه از ذوق فنا در بزم جولان‌کرد شمع

ترک تمهید تعلقهای امکان‌ کرد شمع

از هجوم شوق بی‌روی تو در هر جاکه بود

دود آه اظهار از هر تار مژگان کرد شمع

آب حیوان و دم عیسی نگردد چون خجل

سر به تیغش داد و جان تازه سامان‌کرد شمع