غزل شمارهٔ ۱۸۶۶

نشسته‌ای ز دل تنگ بر در تصدیع

دمی‌که واشود این قفل عالمیست وسیع

به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست

که سرکشیده‌ای از کارگاه صنع بدیع

طلب ز هرچه تسلی شود غنیمت‌گیر

به جوع می‌مکد انگشت خوبش طفل رضیع

قیامت است طمع ز امتلا نمی‌میرد

که تا به حلق رسیده است می‌خورد تشنیع