غزل شمارهٔ ۱۸۷۳

عالم همه داغست و ندارد اثر داغ

در لاله‌ستان نیست‌کسی را خبر داغ

دل قابل‌گل‌کردن اسرار جنون نیست

در زبر سیاهی است هنوزم سحر داغ

نقش پی خورشید همان ظلمت شام است

از شعله سراغی ندهد جز اثر داغ

محوکف خاکستر خویشم‌که تب عشق

اخگر صفتم پنبه دماند از جگر داغ