غزل شمارهٔ ۱۸۸۱

رستن چه ممکنست زقید جهان لاف

وامانده‌ایم همچو الف در میان لاف

از انفعال کوشش معذور ما مپرس

پر می‌زنیم چون مژه در آشیان لاف

گرد نفس چو صبح به ‌گردون رسانده‌ایم

زه کرده است تیر هوایی‌ کمان لاف

آخر ز خودفروشی اجناس ما و من

لب بستن است تخته نمودن دکان لاف