غزل شمارهٔ ۱۸۸۸

ای زعکس نرگست آیینه جام مل به‌ کف

شانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به‌ کف

تا دم تیغت ‌کند گلچینی باغ هوس

گردن خلقی‌ست چون شمع از سر خودگل به‌کف

چون هوا سودایی فکر پریشان می‌شود

هرکه دارد بوی مضمونی از آن ‌کاکل به ‌کف

بزم امکان را که و مه‌ گفتگو سرمایه‌اند

جامها در سر ترنگ و شیشه‌ها قلقل به‌کف