غزل شمارهٔ ۱۸۹۹
بسکه بیلعل تو رفت از بزم عیش ما نمک
میزند بر ساغر میخندهٔ مینا نمک
داغ شوقت زِیرمشق منت هرپنبه نیست
اشک خودکافیستگر خواهدکباب ما نمک
جسم راحت خواه و دل جمعیت و عمر امتداد
با چنین توفان حاجت دارد استغنا نمک
ایخرد خمخانهٔ نازی بجوش آوردهای
باش تا شور جنون ما کند پیدا نمک