غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک
تا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک
سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباش
در دل آب است آنجا سخت ناپیدا نمک
جادهها چون زخم بیچاک گریبان نیستند
گرد مجنون تاکجاها ریخت در صحرا نمک
زینگلستان هرچه میبینی به رنگی میتپد
شبنم گل نیست الا بر جراحتها نمک