غزل شمارهٔ ۱۹۰۶

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ

به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا

سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ

نمی‌شود طرف نرمخو درشتی دهر

به روی آب محالست ایستادن سنگ

تو ناخدای محیط غرور باش‌که من

ز جیب خوبش فرورفته‌ام به‌کام نهنگ